دو شعر از علي حسيني

۱
ساعت افتاد
از پنجره روی صبح
از تیک تاک افتاده
کنار تو مرده بودم.
چرا؟
چراهر وقت خوابم می برد
کنار پنجره سیگار می کشی؟
این پنجره رو به کدام خیابان باز شده
که هر وقت
کسی در من مرا پرت می کند
روی سنگفرش
دختری با موهای فرفری سیاه
دست در دست قیچی
میرود
قرار تدفین میگذارد با باد و
زلف هایش را برای من
پست می کند؟
*
*
امروز اول مهر 1386 خورشیدی است
گمانم 23 ساله شدم.
قریب 14 ملیون نفر
راه خانه را گم کرده اندو
سر از مدرسه در آورده اند.
چیزی کسی خودم
چیزی کسی در خودم
خودم در چیزی کسی
و.......گم کرده ام.
*
*
چقدر دلم تنگ شده باشد خوب است که
سر از میان فرزانگی میان ران های تو بیرون نیاورم
فرو روم
غرق شوم در آنو
بمیرم؟
چقدر دلم تنگ شده باشد خوب است که
تا تهران
پیاده گز کنم
در موزه ی هنر های معاصر ببو سمت و
مجسمه شوم؟
چقدر با این چقدر ها
اگر شاید بیایی
اگر شاید بخواهی
اگر شاید حالت خوب باشد.....
سرو کله ام را بزنم به دیوار و
دیازپام ده را ده بسته ده بسته
بریزم توی گلوی شعر
که چه؟
که چقدر دلم تنگ شده باشد خوب است؟
نه
فهمید نش زیاد سخت نیست
گافی ست که
من خوابم برده باشد
تو کنار پنجره سیگار بکشی
وقتی
ساعت از پنجره افتاده باشد روی صبح و
من کنار خودم مرده باشم.۲
گمانم در تاریخ صندلی های جهان
صندلی هیچ کس تا ابد خالی نمانده
چه برسد به چهارپایه ی کوچک من در آن باغ لیمو.
اگر همین امروز برگردم به پشت کوهم و
در دهات کوچکم
هنوز بین قبیله ی پدری و مادریم
سنگی حکومت کند
که از پشت بام عمویم
به گیجگاه پدر بزرگم خورد
شرمنده ی هیچ کس و هیچ چیز نیستم
الا چهار پایه ای که در اجاق
خاکستر شدی.
دلم گرم بود
خیابان های این شهر
مرا می کشاند به جایی که
مشتم گره..........
که نشد هیچ
چلاق
سرباز سوخته شدم
که اول دو تا دو تا
و بعد تا خواست یکی یکی
تیپا کشید آقای وزیر توی کونش و
زیر پای فیل ها له شد.
*
*
این سرنوشت آخرین ته سیگاری ست که
پدرم
چپاندش توی پوست خربزه.
لرزه اش را انداخت به جان من و ترکم کرد.
گفتم اگر کودکیم را شمرده تر مرور کنم
اتفاقی که سالهاست گم شده
در گوشه ای از عکسی قدیمی
دست تکان می دهد.
مرور اتفاق های گمشده
شقیقه ام را دو تار مو سفید کرد.
افتاده بودم اتفاق در آغوش تو
شب بود و آنشب
داشتم مرد می شدم.
ران های من سرودنش گرفته بود
جزیره ی سرگردان من
خاک
هوا
آب بود.
بهشت در میان ران های تو
آتش بود.
*
*
چهار پایه ام را گذاشته بودم
توی باغ
.
.
.
لبم
را
توی
.
.
لبت
علی حسینی
یاسوج
1 / 7 / 1386
