تبليغاتX
سنگ اول

سنگ اول

من هیچ کس نبود

دستهایت

دستهایت رادوست دارم

دستهایت را

ودیگر

هیچ..........

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/31ساعت 12:30  توسط م - افسر  | 

شعر خودم

نهنگ بی سرزمین۱

افتاده از آبشار سینه های تو به خاک

عبوس

عبوس برادران ناتنی

تنیده شدم میان این همه سنگ

نه زمستان به خوابم آمد

نه  خواب این همه زمستان به من می آید

تنها تو آمده ای

شلاق به دست نشسته ای بر گرده ام

آفتاب بی چشم

به من نیامده بود

که دریا بالاتر بیاید

بالا

بالا

بیاورد تمام

فلس های بی فصول تورا

۱- وامی از بهزاد زرین پور

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/22ساعت 18:40  توسط م - افسر  | 

شعر رسول یونان ماپسرانی بزرگ بود

   ما پسرانی بزرگ بودیم  

  با آرزوهای کوچک

  ما آرزوهای کوچک پسرانی بزرگ بودیم

  و توفان

  که در پشت درها و پنجره‌ها ماند و

  فرو نشست

  راوی حسرت‌های ما بود

  ما چهار دیوانه بودیم

  و زندگی ما

 

  در تونلی مجهول بود

  ما چهار دیوانه بودیم

  چهار قطره اشک

  دنیا ما را گریه کرده بود

  تا صبح در خیابان قدم زدیم

  قدم زدیم تا صبح

             در خیابان

 اما نه خیابان به پایان رسید

                      نه شب

  رقصیدیم در نور ماه

«ـ خب، ما دیوانه بودیم»

            در نور ماه رقصیدیم

                       و شهر دور سرمان چرخید

  ناگهان

  سوت پاسبان‌ها

  جشن فقیرانه ما را نقطه چین کرد

  ترسیدیم

  گوشه‌ای کز کردیم

  کمی بعد، سپورها آمدند

  ما را همراه با برگ‌های خشک و

  ته مانده‌های شب جارو کردند

  ما چهار آشغال بودیم

  ما را دور ریختند

          اما شهر تمیز نشد.........

                          رسول یونان

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/11ساعت 13:3  توسط م - افسر  | 

تقدیم

به تو که دستهایت روشن است

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/10ساعت 18:48  توسط م - افسر  | 

در آغوش تو خفته ام          

چون هسته ی بادام

بگو:

کجاست درخت باداممان؟

 

در آغوش تو

چون کشتی ام

ــ بی قطب نما ــ

ــ بی بندر ــ

 

شنا کن

در امتداد دماغه ام

دلفین من...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/09ساعت 21:40  توسط م - افسر  | 

تو
 هروقت پستانهاي تو را مي مكم
 
 دزدكي نگاهت مي كنم .
 
 وقتي مي بينم چه مادرانه نگاهم ميكني
 
 از خودم متنفر مي شوم و
 
 از عشقبازي با تو پشيمان.
+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/09ساعت 21:26  توسط م - افسر  | 

برای بستنی که خورده شده

دريغ
از لحظه های ليسيدنت
زبانم روی تو
قاصر بود
زبانم زير تو
الکن بود
با تو
ساحل ريو دو ژانرو با تمام باسن های نزديک بينش
خنک می شد


+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/09ساعت 21:21  توسط م - افسر  |