بدون عنوان
مدت زیادی ست که دراین صفحه (وبلاگ) که با شناسه ی من به آگاهی میرسد،چیزی ننوشتم.
علت اصلی آن دراول برمی گرددبه انفعال وتنبلی مضحکی که درذات بشرایرانی است ومن را همچون دیگران درجازده، نه به خود ،ونه به هیچ کس دیگروانمی گذارد،ودر هیاهوی تکرار مکررات گم شده ام.
این راهم میدانم که امرمتعالی نوشتن ودیدن ودوباره نوشتن شایدیگانه راه رهایی وپاسخ به کنشی ست که مارا دروضعیتی اسفناک وهراس انگیز قرار داده ودیگر رخدادی نیست.(متاسفانه)
اماعلت دیگر هم میتواند نامیزانی وبی ساختاری هر آنچه باشدکه هست. از وضعیت اقتصادی وفرهنگی واخلاقی وانسانی و...گرفته تاحال وروز ما.
به صراحت بگویم وضعیت را آنقدرانامیدکننده وخراب اندر خراب می بینم که پرداختن به هر موضوعی ازفرمایشات وزیر محترم فرهنگ گرفته تاگرسنگی وفلاکت و...را،سخیف وبی اثر میبینم.
البته اینها همه بهانه ایست برای آنچه باید بگویم ونمی گویم،به واسطه حقارت بزرگی که به دلایل متعددی گرفتارش شده ام وشده ایم.
دچارشده ایم، دچار اما واگر
این شعر رابخوانید: من اگربرخیزم،تواگربرخیزی.......
چراهیچ کس نمی گوید:من برمی خیزم،توباید برخیزی. یامن برخاسته ام،توبایدبرخیزی و......
حس میکنم واژه ی اگرراه گریزی ست برای فرار ووانداختن وظیفه وانتقال بار مسئولیت به دیگری.
دیگری بزرگی که نمی دانیم کیست. به قول برشت آنکه از دشمن سخن می گوید ،خود دشمن است. بازهم می آیم.![]()
