اولین فرض می تواند این باشد . دختری حدوداً هفده ساله . همراه با پسری بیست و یک و دو ساله – در پارک -)
می توان فکر کرد که این اتفاق در یک دوشنبه بارانی اتفاق افتاده است یا یک پنج شنبه خاکستری .
اول نام این دختر هم می تواند – میم – باشد چیزی مثل مریم یا مهسا شاید هم مینا . نام پسر هم به نشانه – R – گنده ای که به گردن انداخته است احتمالا رامین است یا رحیم یا رجبعلی . به هر حال آنچه مهم است آن دو بدون توجه به اول اسم هم و بدون توجه به وزش احتمالی بادی که زباله ها و پوست تخمه ها را روی سرو کله اشان می اندازد آنقدر نزدیک یکدیگر نشسته اند که گرمای نفس اشان پاشیده می شود توی صورت هم و دست هایشان بدون هیچ دلیلی پیچ میخورد دور بازوهای یکدیگر .
حالا می توان فرض کرد که این وسط باران هم می بارد و آنها مثل دو موش آب کشیده می چسبند به همدیگر شاید هم نه آنقدر خورده است به تن و بدن اشان که به راحتی می توانند بوی تند عرق زیر بغل های یکدیگر را استناق کنند .
دختر که خودش را خانم – میم – معرفی کرده است شروع می کند به حرف زدن پسر اما آنقدر دستپاچه شده است که هنوز یادش رفته خودش را معرفی کند و دختر با احتمال قوی از پلاک درشتی که او به گردن انداخته است خواهد توانست حدس بزند که نام پسر – رامین – رحیم یا رجعلی است . پسر اما فقط در ظاهر با حرکات سر و گردنش می خواهد به دختر بقبولاند که دارد به حرفهای او گوش می دهد چون تمام حواس اش را در این نکته جمع کرده است که تا جایی که می تواند از موقعیت به دست آمده استفاده کند .
دختر می گوید : باید خیلی ترسیده باشی این را از لرزش دست هایت می شود فهمید ... دلیلی برای ترس وجود ندارد ...
این فصل سال غالبا محوطه پارک خلوت است و پسر فکر می کند چقدر احمقانه است که خانم – میم – فکر می کند او از ترس دارد می لرزد لرزش دست و پاهای او حتما به این خاطر بوده است که ضربان قلب اش تند تر میزده و کسی مدام توی کله اش می گفته : - تا وقت هست دستت را بینداز دور گردن خانم – میم – و لبهایت را بچسبان به لبان قرمز و گوشتی او . گور پدر مردم – آنها هم هر فکری که می خواستند می توانستند بکنند . دختر می گوید : - هیچ وقت از هیچ چیز نترسیدم از بچه گی هم اینطور بود . مادر همیشه می گفت : - دختر تنهایی نباید خانه عمو – دایی اش برود تا چه رسد به خانه در و همسایه – من اما رفته بودم . حتی آن موقع ها که خیلی بچه بودم پدر می گفت :- دختره چشم سفید عین تخم سگ وق می زند به چشمهای آدم انگار ارث و میراث اش را می خواهد . ( آقای- -R حتما این حرفها را نصفه و نیمه می شنود ) او تمام حواسش را در این نکته جمع کرده است که چطور می شود گونه اش را به گونه خانم – میم – نزدیک کند و ته مانده ریش های بزی خرمائی اش را بچسباند به لطافت ونرمی پوست صورت او.
-مادر می گفت : همه مردها یک جور هستند . اول می گویند آن قدر دوستت دارم که شب از خیالت خواب نمی برد – شاید همین امروز و فردا آمدم جلوی در خانه اتان و خودم را انداختم زیرماشین – بعد که آب شکم اشان را ریختند توی دلت مثل دستمالی که یک من آب بینی توی اش باشد می اندازنت کنار ( آقای R این حرف را حتما به طور کامل شنیده بود ) بعد به دوازده امام قسم خورده بود که همه مردها اینطور نیستند البته بعی هایشان ، مثلاً خود او از وقتی که چشمهای کشیده و مورب خانم – میم – را دیده واقعا عاشق اش شده و به احتمال قوی شیها هم خواب اش نخواهد برد مگر اینکه خانم – میم – این اجازه را به او بدهد که هر روز عصر همدیگر را در پارک ببینند ، اگر هم موافق باشد می تواند چند شبی را در اتاق کوچک و محقر آقای R که حتما با وجود خانم – میم – گرم و دلنشین خواهد شد به سر برد .
خانم -میم – باعصبانیت چشمها را تنگ و گشاد می کند و ابروها را می اندازد بالا و صورتش را آنقدر به صورت آقای R فکر می کند الان است که خانم – میم – تف بیندازد توی صورتش و چند تا فحش دست اول آب نکشیده نثارش کند اما خانم – میم – در یک حرکت غیر منتظره لبانش را خوابانده بود روی لبهای آقای R . همان وقت بود که آقای R پرواز کرده بود و رسیده بود به آسمان هفتم و دستهای بی اختیار رفته بودند به طرف گردن خانم – میم – و روسری خانم – میم – افتاده بود روی زانوهایش که صدای خشن دو رگه ای گفته بود : - خجالت بکشید آخرالزمان شده ... می توانید کثافت کاری هایتان را ببرید توی طویله تان ... تخم سگهای بی شرف ... بدن خانم – میم – و آقای - R – که مثل کوره توی آتش می سوخت حالا در یک لحظه یخ زده بود و چشمهایشان افتاده بود به چشمهای عصبانی پیرمرد و پیرزنی که دوخته شده بود به آنها و زیر لبی فحش نثارشان می کرد .
( ... دومین فرض می تواند این باشد زنی حدودا سی و دو – سی سه ساله همراه با مردی حدودا پنجاه ساله – همراه با پسری نوجوان – دور یک میز شیشه ای . )
( پسر احتمالا کرو لال است و نمی تواند حرفهای آنها را بشوند او فکر می کند چرا وقت و بی وقت باید با این زن بیایند سراغ مرد غریبه ای که حالا دیگر غریبه نیست ، چون از هفت روز هفته شش روزش را توی منزل او هستند )
زن هم که خودش را خانم – میم – معرفی کرده است اسم اش هر چیزی می تواند باشد مرد هم که گردنبند دور گردنش انداخته R درشتی را نشان می دهد که ممکن است – رسول – رهی یا هر چیز دیگری باشد . آنقدر خستگی روی تن آنها هست که می توان فکر کرد دیشب توی یک مهمانی بزرگ آنقدر رقصیده اند که از نا افتاده اند بعد هم آخر شب بد مستی و سردردهای مکرر پسر هم احتمالاً تنها توی خانه نشسته بوده و دم به ساعت می رفته دم یخچال و خودش را با خوردن تربچه ها و سس های سفید و قرمز سرگرم می کرده است هنگام بازگشت از مهمانی هم حتما ماشین نیفتاده و خانم – میم – و آقای – R – مجبور شده اند توی کولاک با تن و بدنی خسته و کوفته پای پیاده به خانه بیایند.زن که سعی دارد تارهای موهایش را با دست پنهان کند با صدایی رگه دار می گوید : - دیشب کاری کردیم یا نه ؟ مرد دستی به ریش بزی جو گندی اش می کشد و می گوید ... نمی دانم .... شاید .... هم نه ... اصلا چرا همیشه سئوالهای سخت رااز من می پرسی تا آنجا که یادم می آید با هم برگشتیم خانه ... بطری را تا ته سر کشیدیم و رفتیم توی رختخواب و لحاف را کشیدیم بالای سرمان .
خانم – میم – باعصبانیت می گوید : باید بدانم .. همه چیز را باید بدانم حتی این را که این پسره از من و تو است یا نه ؟ .. آن روزها که دوازده شب تمام آمدم توی اتاقت و خوابیدم توی تخت ات ... یکی دو سالی می شد که با – جیم – ازدواج کرده بودم و هنوز پای آقای – نون – به خانه امان باز نشده بود که از – جیم – طلاق بگیرم و با آقای – نون – ازدواج کنم به –جیم- گفته بودم می روم شهرستان و بعد دوازده شب آمده بودم و خوابیده بودم توی تخت تو . بچه هم حتما از تو درست شده بود اما بعد با خون – جیم - و آقای – نون – قاطی شده بود و به این شکل و شمایل درآمده بود حالا قلمبه گی چشمهایش را به تو برده کشیده گی ابروهایش را به – جیم – و بزرگی لب و بینی اش رابه – نون – بعد هم که دچار اختلال ژنتیکی شد و لال و کر شد و دکترها گفتند : - گروه خونی اش معلوم نیست . بعضی وقت ها +O نشان می دهد بعضی وقتها – B . دیشب هم که کنار تو بودم حتما اتفاقی افتاده است که شکم اش دارد کش می آید انگار چیزی در حال پدید آمدن باشد ( آقای R ابروهایش را می کشد توی هم ) و می گوید : نمی دانم ... نمی دانم ... پسر که حالا کم کم خوابش گرفته به این نکته می اندیشد که چرا این زن و مرد کله سحر مدام دارند لبهایشان را باز و بسته می کنند حتما گرسنه اشان است و چیزی برای خوردن ندارند .
( سومین فرض می تواند این باشد ... پیرزنی شصت و هفت – شصت و هشت ساله . همراه با مردی هشتاد و هشت – هشتاد ونه ساله – در خانه سالمندان – همراه با سگی پشمالو – توی اتاق . )
( پیرزن احتمالا ژاکت کلفت مشکی رنگی به تن دارد ) مرد که گردنبند درشتی روی گردن باریک اش تاب می خورد عینک ته استکانی اش را روی چشمهایش جابجا می کند و نگاهش را می دوزد به پوزه کثیف سگی که با زبانش کفشهای ورنی سیاه او را لیس می زند . پیرزن که احتمالا اسم اش ملوک ات با غرولند از جایش بلند می شود و آفتابه به دست خودش را می رساند به گوشه اتاق . پیرمرد خلط سینه اش را می اندازد توی زیر سیگاری و می گوید : - چند بار گفته ام بوی این کثافت را توی اتاق در نیاور . پیرزن آرام زوزه می کشد و می گوید : - این زهر آب لعنتی دست از سرم بر نمی دارد ... اطراف رانهایم را هم سوزانده ... با این ساولون هم که می شویم نفس ام بند می آید . از بس درد دارد . پیرمرد که آقای – R – نام دارد تیله ها را توی دست جابجا می کند و می اندازد طرف سگ پشمالویی که پشت گوش اش زخم گنده قرمز رنگی دیده می شود . پیش ترکه یکی از همسایه ها به آقای – R- گفته بود : سگ شما اگزما دارد لطفا نگذارید همینطور توی راهرو وول بخورد – آقای– R- دست اش را انداخته بود دور گردن مرد و تا توانسته بود فشار داده بود طوری که انگشت هایش وی گردن لاغر و زرد نبوی همسایه رد انداخته بود . خانم – میم – که حالا وقتی حرف می زد نفهایش به سختی بالا می آمد . می گوید : - خدا خودش رحم کند ... چه کارهایی که نکردیم ... حتی با این سگه هم ... حالا هر دویمان حتی نمی توانیم پیش آبمان را نگه داریم . حتما باید توبه کنیم – خدا خودش رحیم است – آن موقع ها که می نشتیم پای منبر و چادر چاقچو سرم می کردم آقا خودش گفت . گفت که خدا آنقدر بخشنده است که در مخیله هیچ کس نمی گنجد تا چه رسد به ریقوهایی مثل من و تو . همان وقت بود که وقتی نمازم تمام شده بود – عین – آمده بودم کنارم و گفته بود : - می خواهی کبوترهای بالای گنبد را نشان ات بدهم ...
گفته بودم ... آره ... خیلی دوست دارم گفته بود :- پس چادر و جانمازت را بگذار اینجا باشد و با من بیا بالا .
رفته بودم که مرا کشانده بود توی لانه کبوترها و گفته بود که بدنت را به من نشان می دهی گفته بودم : مادر می گوید – خدا بدن آدم راتوی آتش می سوزاند – آن وقت – عین – گفته بود : - من سیدم اولاد پیغمبر ... می فهمی که ... می خواهم شفایت بدهم . دیروز خودم شنیدم که به یکی از دوستهایت می گفتی : دارد از زیر سینه هایت غده در می آید .
لباسهایم را زده بودم بالا دست کشیده بود روی سینه هایم و گفته بود : چقدر هم سفت شده اند حتما خیلی درد دارد . درد پیچیده بود توی استخوانهایم . حالا حتما خدا باید ما را ببخشد . حتی با این سگه هم ... آن هم نه یک بار .. نه دوبار ... معصیت اش به گردن تو که گفتی – دیگر دلم از آدمیزاد سیر شده است ... آن وقت من هم ... حتی با این سگه ...پیرمرد گفته بود : خدا خودش نجاتمان خواهد داد ... دیگر بزرگتر از لوط نبی نیستیم که ... شاید این سگ هم از خودمان است آن وقت که گفتی دلت دارد کش می آید ... شاید هم از آن پسره لال ... پیرزن اما بدون توجه به حرفهای پیرمرد – آفتابه و لگن به دست – در حالیکه شلوارش را کشیده پایین . با پنبه و سالون مشغول تمیز کردن خودش است . پیرمرد هم که – R- گنده ای دور گردن باریک اش لق می خورد چشمهایش را دوخته به سگ پشمالویی که زخم بزرگی پشت گوش چپ اش دیده می شود و تیله ها را می اندازد این طرف و آن طرف و هراز گاهی پوزه اش را می مالد به کفشهای ورنی مرد .
( ... – آخرین فرض حتما این است روح سرگردان پیرزن هفتاد – هفتاد و دو ساله – همراه روح پیرمردی نود و شش – نود و هفت ساله – در باغ – همراه با یک قناری در قفس )
پیرمد و پیرزنی به همدیگر تکیه داده اند و دست هایشان را انداخته اند دور گردن یکدیگر . احتمالا قفس خالی یک قناری درروی زانوهایشان قرار دارد . گوشت تن اشان هم می تواند ریخته باشد . مکان هم باغی است سرسبز که درختهای سر به فلک کشیده آن مانع تابش مستقیم اشعه های خورشید به روی زمین می باشد . یا باغی زرد که برگهای خزان دیده آن زیر پای عبور گاه و بی گاه عابران خش و خش می کنند و خرد می شوند . فراتر هم که برویم باغی است که درختهای آن کاملا عاری از شاخ و برگ است . برف روی درختها را آنچنان پوشانده که اثری از چوبهایش دیده نمی شود . کلاغها هم حتما هستند آنها نشسته اند روی شاخه های برفی و قارقار می کنند – این برای تصویر سازی هم بهتر است – پس قطعا این روز یک روز برفی خاموش سرد است نگهبان باغ آمده و برای جمعیت جمع شده دور جنازه ها توضیح می دهد : - فکر کنم اسم خانم – میم – بود مهتاب یا ملک . اسم مرده هم – R- بود رضا یا رحیم . خودم شنیدم . دیشب آمدند . ساعت از دوازده گذشته بود . نشستند اینجا . برف می بارید روی سرو کله اشان . هر چقدر گفتم لااقل بیایید توی اتاق من ... اینجا سرما می خورید ... نیامدند ... یک قناری هم توی این قفس بود . باور کنید ... دروغ نمی گویم ... خودم دیدم همین دیشب بود حالا چرا به این زودی تبدیل به اسکلت شده اند خدا می داند ... برف که باریده بود روی بدنشان ... نور کمرنگی دورشان را گرفته بود ... آبی بود یا چیزی شبیه بنفش ... خودم دیدم ... می گفتند که عاشق هم بوده اند آنقدر عاشق که سی – چهل سال منتظر چنین لحظه ای بودند که به هم برسند توی این مدت به هیچ مرد و زن نامحرمی نگاه نکرده اند . باور کنید ... به خودم گفتند ...
پایان عشقها همیشه همین طور است آقا ... مگر خودمان کم خوانده ایم ... از قدیم الایام ... لیلی و مجنون ....شیرین و فرهاد ... مگر کم دیده و شنیده ایم ... یک گل سرخ هم از روی جنازه اش زده بود بیرون ... خودم کندم اش ... قناری هم نمی دانم چه شد ... پیرمرد لبخند می زند و چشمهایش را می دوزد به مردم که حالا می گویند :
-قدیس بودند آقا ... باید برایشان زیارتگاهی درست کنیم ... خودم شنیده ام کسی که عاشق باشد و پاک بمیرد شهید مرده است ... پیرزن می گوید: - کاش این قناری ها جفت بودند آن وقت می توانستیم از آنها نسل کشی بکنیم . فکرش را بکن ... قناری های آبی ... سبز ... زرد ... راستی یادم رفته بود بپرسم اسمت چه بود ؟
هیچ وقت زمان درست و حسابی ای گیر نیاوردم تا اسم ات را بپرسم پیرمرد لبخند می زند و می گوید : من هم ... حالا خوب شد . حداقل از دست آن همه دارو – درمان راحت شدیم ... من که هیچ وقت ندانستم کسانی که آمدند توی رختخوابم و رفتند اسم شان چه بود ؟ پیرزن می گوید : حالا حتما روحمان به صورت سگهای یک چشم محشور خواهند شد . دلم برای قناری بیچاره می سوزه ... جنازه ها رامی گذارند توی آمبولانس . نگهبان داد می زند :
-برای آمرزش روح شهیدان صلوات !... پلیس می گوید دور نیمکت ها کروکی بکشید این مرگ مشکوک است باید رسیدگی شود ... نگهبان می گوید : - چه پیرمردو پیرزن نازنینی ... یعنی چه کسی می توانسته این کار بکند ...